از وقتی گوشی گذاشتم کلی بالا و پایین پریدم. تمام روزهای کودکی و نوجونی مقابل چشمم اومد. یک مدرسه که دستکمی از پادگان نداشت با ناظم های سختگیر. چه روزها ی تلخ و شیرینی بود.با بچه ها چه آتیش هایی می سوزوندیم و هر وقت پای تنبیه به میون می یومد من زود چهره مظلومم و رو می کردم و هنوز که هنوزه از این روش خیلی وقت ها ناخواسته استفاده می کنم. 4 سال و با گروه دوستی گذروندم که شاید خیلی شباهت باهم نداشتیم اما دل زلال بچه چه می فهمه از این طور فاصله ها. فاصله هایی که بعد ها ما را ناگریز از جدایی کرد. اما یکی از این دوستی ها تا زمان دانشگاه هم برایم باقی ماند. تا اینک سهل انگاری باعث شد تا گمش کنم و سعی هم برای پیدا کردنش نکردم. اما به قول مستانه یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار؛ و دوستی ها ماندنی هستند حتی با سکوت…
بعد از چند روز فیس بوکم و چک کردم این دوست قدیمی من و پیدا کرده بود و جالبی بود که آن هم بود.ولی بعد از چند سال چت کردن فایده ای نداشت. گوشی و برداشتم و بهش زنگ زدم. 1 ساعت با هم صحبت کردیم. خیلی از دوستان ازدواج کرده بودند و حتی بچه هم داشتند. باورم نمی شد چرا انقدر همه چیز زود گذشت.
واقعا مهربانی هایی نرگس مثل یک خواهر بود و شاید مقصر این جدایی من بودم. تو این روزها بهترین هدیه ای که می تونستم بگیرم پیدا شدن چنین دوست دلسوزی بود.
البته من برای روز تولدم منتظر هدیه ای بزرگتر هستم. خود خدا هم می دونه بهش چند باری گفتم. البته بگذریم که هر نفسی که بر می آید هدیه ای از طرف خداست و ما از اون غافل اما در هر حال من هر سال از خدا برای روز تولدم یک هدیه ویژه می خوام.